
چند بار هنگام نگاه به چشمان کودکی گل فروش, خودت را جای او گذاشته ای؟
شده از کنار رفتگری عبور کنی و خودت را بالاتر از او نبینی؟
چند بار و چند بار و چند بار به انسانیتت شک کرده ای؟!
چند بار وقت دلگیری هایت اولین گزینه ات خدا بود؟
چند بار وقتی از خدایت خواستی و نداد گفتی باز هم شکرت؟؟
راستی چند بار بی دلگیری و بی بهانه و کودکانه نشستی با خدایت حرف زدی؟
فقط برای قدردانی از او!

شاید دیر نیست،
بیا قدم بگذار در این راه،
بگذار دلت زود به زود تکان بخورد!
کاری با دلت بکن که برای لرزیدن زلزله هشت ریشتری نخواهد!
با پس لرزه ای ناچیز هم بلرزد، بگیرد، اندوهگین شود برای انسان ها.
کاری با دلت بکن که خدایش را برای خودش بخواهد نه برای بر آوردن آرزوها!
انسان بودن آسان است،
اگر دلت به آسمان گره خورده باشد...
نگذار بوی خاک چنان تو را بگیرد که مهربانی آسمان را از خاطرت ببری!
اگر دست هایت در گل زمین گیر گرده است،
دست دلت را در آسمان زنجیر کن...
