چقدر ساده آمدی و عبور کردی،
ما می توانستیم کوله بار دردهایمان را در اولین گذر کوچه عشق رها کنیم،
می شد خسته نشوم از تکرار حرف های دلی که نخواستی بشنوی!
می توانستیم دیوار سرد جدایی را در بین راه پیش رویمان نبینیم!
بگذریم... در خیال قلمم نیست گور ندانم کاری هایمان را زیر و رو کند...!
می خواهد جوهرش را صدقه عشق مانده کند در دلم!
با موسیقی آرامی که مدام و بی وقفه پخش خواهد شد،

باز، ای الهه ناز، با دل من بساز، کین غم جانگداز، برود ز برم..
گر، دل من نیاسود، از گناه تو بود، بیا تا ز سر، گنهت گذرم..
باز، می کنم دست یاری، به سویت دراز، بیا تا غم خود را، با راز و نیاز، ز خاطر ببرم..
گر، نکند تیر خشمت، دلم را هدف، به خدا همچو مرغ، پرشور و شعف، به سویت بپرم...
این همه بی وفایی ندارد ثمر ...
آرام از کوچه خاطرات می گذرم، کنارت مینشینم،
و در خلوت من و تو شهر بزرگ رویای من و تو بنا می شود.
تو سخنی نمی گویی و من مثنوی ها می شنوم،
تو سکوت می کنی و من فریاد ها می زنم!
چرا آن پنهان ترین حرفت را نمی گویی؟
رها شو از شکنجه پنهان شده در زیر پوست سکوتت،
از حجم سکوت تو تحمل صبر هم شکست!

چشم هایم را محکم میبندم و با فشار بر پلک هایم سعی میکنم
تصویرت را در خاطرم پر رنگ نگه دارم،
ولی میدانم تصاویرم در ذهن تو مات و ناپیداست!
نفس میکشم... عطرت همین حوالیست،
آخر میدانی اتاقم پر است از هر چه که بوی تو را می دهد!
همه چیز هست و خودت نیستی!
همین روزهاست میوه ی غرورت برسد
پیروزی عشق نصیب تو باد!!