دل نویس های من

هرچه میخواهد دل تنگت بگو


من با تمام زنانگی ام اینجا ایستاده ام . . .

شنیده ام میگویند: مردانه پای حرفش ایستاده است!
 
گاهی به حال مردان غبطه میخورم،
 
آخر چنین حرف سنگینی را پشت خود و حرف هایشان دارند!
 
شاید چون دستانشان به ظریفی دستان من نیست،
 
و یا شاید شانه های من به محکمی و ستبری آنها نیست!
 
شاید هم چون من وقتی گام برمی دارم ظریف و زنانه است،
 
اما آنها محکم و مردانه گام بر می دارند!
 
هرچه باشد، دستانشان، شانه هایشان و یا گام هایشان برایم فرقی نمی کند!
.

من با تمام زنانگی ام اینجا ایستاده ام..

هر روز با تمام زنانگی ام پشت این پیشخوان با عشق غذا میپزم،

عطر سر انگشتانم را چاشنی هر غذا می کنم،

عطر نفس هایم را به هر فنجان چای می دهم،

با ظرافت نگاه زنانه ام میز می چینم،

شمع های سر میز را با آتش نگاهم روشن می کنم،

و پشت این میز می نشینم،

دستانم را زیر چانه می زنم،

خیره به در می شوم!!

ثانیه ها را می شمارم تا ببینم کی و کجا تو مردانه از در وارد می شوی،

و با تمام مردانگی ات پای همه حرف هایت می ایستی!!!

دو شنبه 4 اسفند 1398برچسب:عشق,زن,قول,انتظار,

  توسط آزاده طوریان  | 3 نظر
 

قدر باران را بدان . . .

چشم به آسمان دوخته ام، پشت همین پنجره خاک گرفته و پر غبار به آسمان خیره ام.
 
حرکت مه را بر روی کوه ها به نظاره نشسته ام،

قطره قطره باران خاک پنجره را می شوید،

تصویرها برایم نمایان تر می شوند،

ناگهان صدای رعدی مرا به خودم می آورد...

فقط باران پنجره را نشسته بود که اینگونه شفاف بود همه چیز...

اشک هایم هم چشم هایم را شسته بودند!

دست خاطرات را می گیرم و قدم در کوچه می گذارم،

مادر باز هم با همان لحن نگران: چتر یادت رفت!

من در دلم: می روم که خیس باران شوم مادر!

باران که می بارد،

باید دستی باشد که بگیری در دستانت،

شانه ای باشد که شانه به شانه ات بیاید،

کسی باشد،

کسی باشد،

که با تو بوی خاک باران خورده را نفس بکشد،

باید کسی باشد باران که می بارد!

ولی گاهی تو میمانی و یک خیابان و زمزمه یک شعر،

زیر باران هیچ قلبی خالی از یک عشق نیست

نمره عاشق شدن در زیر باران، نمره دیوانگیست

زیر باران راه رفتن، مثل باران تازگیست...

زیر باران خیس ماندن، بوی ناب زندگیست!

زیر باران که تنها باشی،

نگاه همه عابران برایت آشناست،

همه رهگذران برایت یک تو می شوند که نداری اش!

می روی و به سخاوت ابرها غبطه می خوری،

به مهربانی قطره های باران حسادت میکنی،

به خودت که الان می توانی زیر این باران قدم بزنی هم غبطه می خوری!

قدر باران را بدان...

پنج شنبه 30 بهمن 1398برچسب:عشق،باران،امید,

  توسط آزاده طوریان  | 1 نظر
 

قدم بگذار در این راه . . .

پیش آمده برایت بنشینی و فکر کنی برای انسان بودنت چند قدم بر داشته ای؟!
 
 دلت از چند نگاه گریان لرزیده و چشمانت بارانی شده است؟
 
چند بار از افتادن کودکی در کوچه غمگین شده ای؟
 
چند بار خاتون پیری را دیدی که بهار زندگانی اش گذشته،
 
و اکنون قامتش خمیده و تو دلت گرفت از رنج روزگار؟

چند بار هنگام نگاه به چشمان کودکی گل فروش, خودت را جای او گذاشته ای؟

شده از کنار رفتگری عبور کنی و خودت را بالاتر از او نبینی؟

چند بار و چند بار و چند بار به انسانیتت شک کرده ای؟!

چند بار وقت دلگیری هایت اولین گزینه ات خدا بود؟

چند بار وقتی از خدایت خواستی و نداد گفتی باز هم شکرت؟؟

راستی چند بار بی دلگیری و بی بهانه و کودکانه نشستی با خدایت حرف زدی؟

فقط برای قدردانی از او!

شاید دیر نیست،

بیا قدم بگذار در این راه،

بگذار دلت زود به زود تکان بخورد!

کاری با دلت بکن که برای لرزیدن زلزله هشت ریشتری نخواهد!

با پس لرزه ای ناچیز هم بلرزد، بگیرد، اندوهگین شود برای انسان ها.

کاری با دلت بکن که خدایش را برای خودش بخواهد نه برای بر آوردن آرزوها!

انسان بودن آسان است،

اگر دلت به آسمان گره خورده باشد...

نگذار بوی خاک چنان تو را بگیرد که مهربانی آسمان را از خاطرت ببری!

اگر دست هایت در گل زمین گیر گرده است،

دست دلت را در آسمان زنجیر کن...

 

پنج شنبه 30 بهمن 1398برچسب:عشق,خداوند,محبت,خدمت,انسانیت,

  توسط آزاده طوریان  | نظر دهید
 

حال مرا نپرس که هنجارها مرا...

آوِِخ هنوز زخمیم و رنج می برم 

دنیا هر آنچه داشت بلا ریخت بر سرم 

مردم چه می کنند که لبخند می زنند ؟

غم را نمی شود که به رویم نیاورم

قانون روزگار چگونه است کین چنین

درگیر جنگ تن به تنی نابرابرم

تو آنقدر شبیه به سنگی که مدتی است

از فکر دیدن تو ترک می خورد سرم 

وا مانده ام که تا به کجا می توان گریخت

از این همیشه ها که ندارند باورم

حال مرا نپرس که هنجار ها مرا

مجبور می کنند بگویم که بهترم...

نجمه زارع

سه شنبه 21 بهمن 1398برچسب:عشق,

  توسط آزاده طوریان  | 1 نظر
 

مجسمه ی تمام قد امید باش برای دیگران...

دلخور که میشوی، بغض که میکنی، تنها که میشوی، لحظه ی هجوم دردها، خویش را بغل کن.
 

بگذار درد ها برف باشند و تو گرمای دست کودکی بازیگوش

اگر در اقیانوس درد هایت گرفتار شدی،

لبخندی بزن تا در افق

همچو خورشید تا همیشه پیدا باشی.

بچگی را یادت هست؟

با قصه ای کوتاه از مادربزرگ، دلت خوش بود.

تنهایی ات را بغل کن و قصه ای برایش بگو از امید

نگذار چهره ات بی رنگ شود.

شاید مرده شوری از کنارت گذر کند و به زنده بودنت شک کند!

خواب خانه را سنگین نکن

کوی کنار کوچه را خلوت نکن

اصلا فرض که مردمان همه خوابند!

تو چشم بگشا.

زیستن را از نو تفسیر کن

عشق را در پریشانی سکوتت تفسیر کن

مسیر رفتنت را عوض کن

کفش های نو به پا کن

کوچه پس کوچه های عشق را کودکانه با کفش ها نو پا بزن,

سرت را رو به آسمان بگیر

که اگر بارانی آمد قطره ای هم از دستت نرود,

بگذار بگویند سر به هوایی,

تو سر به هوای او باش

به یاد بیاور که شاعر گفت:

زندگى موسیقى گنجشک هاست

زندگى باغ تماشاى خداست.

بگذار هرکس که دستت را گرفت از حجم نوازش لبریز شود.

انگار که تمام گل های دنیا را تو با دستانت چیده ای.

آوازی تازه بخوان.

نیازی نیست آوازت در دستگاه شور باشد,

همین که پرشور باشد کافیست.

بگذار به هرکس که نگاه کردی

چشمانت چون ستاره های آخر شب سو سو بزند و نور عشق در آن پیدا باشد.

بگذار همین که قاصدکی را فوت کردی.

عطر نفس هایت کولاک به پا کند.

مجسمه تمام قد امید باش برای دیگران...

سه شنبه 21 بهمن 1398برچسب:عشق،امید،خداوند,

  توسط آزاده طوریان  | 2 نظر
 

وقتی حرفی برای گفتن نمی ماند...

گاهی دلت فقط کمی آرامش میخواهد و به هر چیزی چنگ میزنی تا به آرامش نداشته ات برسی.
 

گاهی همه نگاهت رو به آسمان است اما دلت در حفره های زمین،

دلت میخواهد یکی از آسمان طنابی برایت بیندازد،

دلت قرص باشد که این طناب پوسیدگی ندارد،

بی محابا چنگ بیندازی،

ترس از پاره شدن و سقوط نباشد.

فقط نفست را در سینه حبس کنی و چشمانت را ببندی و اوج بگیری,

کمی که گذشت آرام آرام چشم باز کنی,

خودت را کمی بالاتر از ابرها ببینی.

سرمای نسیم آن بالاها را روی صورتت حس کنی.

شبیه حس نوازش همان دستی که طناب را برایت انداخت!

آرام آرام گونه هایت از نم باران خیس شود

و تو حس کنی خیس بوسه های همانی شدی که طناب را برایت انداخت!

بعد حس گرمای آرامش بخشی را داشته باشی از نوازش دست های خورشید،

شبیه گرمای آغوش همانی که طناب را برایت انداخت!

پلک هایت سنگین شود در این گرما و به خوابی آرام فرو روی،

و با چشمک ستارگان چشم باز کنی.

و نگاه پر از روشنی و عشق ماه اولین نگاهی باشد که مهمان نگاهت میشود.

روی برگردانی نگاه همانی که طناب را برایت انداخت با نگاهت هم نشین شود!

وقتی همه آرامش نداشته ات با همین نیم نگاه باز گردد

دیگر حرفی برای گفتن نمی ماند!

سه شنبه 21 بهمن 1398برچسب:عشق،خداوند,

  توسط آزاده طوریان  | نظر دهید
 

از تو نوشتن عادت نیست...

از تو نوشتن عادت نیست وظیفه ایست بر عهده هر قلمی که به دستانم میگیرم.

صدای پا می آید،

صدای رقص واژگان در پستوی ذهن من است،

انگار پس از اولین نگاه، قطار قطار واژه به ذهنم رهسپار شده است،

همه ی واژه ها قدم می زنند، جز فاصله که می دود!

همچون تو که آرام و قدم زنان آمدی اما دوان دوان رفتی.

بعد از رفتنت واژه هایی که قصد خودنمایی داشتند،

بغض بود،

اشک بود،

نفرین بود،

اما هیچ واژه ای حریف عشق نشد.

و انتظار بعد از عشق، راست قامت ترین واژه بود.

میدانی؟

هر روز خانه را به شکلی نو می چینم،

پرده ها را کنار میزنم،

پشت پنجره به شکلی نو انتظارت را می کشم.

شنیده ای خواستن، توانستن است؟

اما همه عذاب من نخواستنت در نبودنت بود وقتی نتوانستم پای بندت کنم!

کسی چه می داند،

شاید یک روز بد،

این کور سوی امیدم خاموش شود،

رفتنت را باور کنم،

شبیه خاطره ای شوی در دور دست ترین جای ذهنم،

و من آن روز خواهم فهمید که سنگ شده ام،

و هیچ کس دیگر مرد میدان نخواهد بود،

تا از من حتی مجسمه ای عاشق بتراشد!

اما هنوز هم در گوش این مجسمه سنگی

صدای رفتن قطاری که تو با آن رهسپار شدی هست.

هو هو چی چی... هو هو چی چی...!!

دو شنبه 20 بهمن 1398برچسب:عشق,

  توسط آزاده طوریان  | نظر دهید
 

پیروزی عشق نصیب تو باد

دوباره تو را آرزو می کنم و از نو شروع میشوی در احساسم.
 

چقدر ساده آمدی و عبور کردی،

ما می توانستیم کوله بار دردهایمان را در اولین گذر کوچه عشق رها کنیم،

می شد خسته نشوم از تکرار حرف های دلی که نخواستی بشنوی!

می توانستیم دیوار سرد جدایی را در بین راه پیش رویمان نبینیم!

بگذریم... در خیال قلمم نیست گور ندانم کاری هایمان را زیر و رو کند...!

می خواهد جوهرش را صدقه عشق مانده کند در دلم!

با موسیقی آرامی که مدام و بی وقفه پخش خواهد شد،

باز، ای الهه ناز، با دل من بساز، کین غم جانگداز، برود ز برم..

گر، دل من نیاسود، از گناه تو بود، بیا تا ز سر، گنهت گذرم..

باز، می کنم دست یاری، به سویت دراز، بیا تا غم خود را، با راز و نیاز، ز خاطر ببرم..

گر، نکند تیر خشمت، دلم را هدف، به خدا همچو مرغ، پرشور و شعف، به سویت بپرم...

این همه بی وفایی ندارد ثمر ...

آرام از کوچه خاطرات می گذرم، کنارت مینشینم،

و در خلوت من و تو شهر بزرگ رویای من و تو بنا می شود.

تو سخنی نمی گویی و من مثنوی ها می شنوم،

تو سکوت می کنی و من فریاد ها می زنم!

چرا آن پنهان ترین حرفت را نمی گویی؟

رها شو از شکنجه پنهان شده در زیر پوست سکوتت،

از حجم سکوت تو تحمل صبر هم شکست!


چشم هایم را محکم میبندم و با فشار بر پلک هایم سعی میکنم

تصویرت را در خاطرم پر رنگ نگه دارم،

ولی میدانم تصاویرم در ذهن تو مات و ناپیداست!

نفس میکشم... عطرت همین حوالیست،

آخر میدانی اتاقم پر است از هر چه که بوی تو را می دهد!

همه چیز هست و خودت نیستی!

همین روزهاست میوه ی غرورت برسد

پیروزی عشق نصیب تو باد!!

دو شنبه 20 بهمن 1398برچسب:عشق,

  توسط آزاده طوریان  | 1 نظر
 

کمی احساس هم بد نیست...

شبیه شیشه می مانم ... تو هم مانند بارانی

رسیدی توی آغوشم... ولی گویا نمی مانی

خودت را جای من بگذار، ببین یک شیشه حق دارد،

زنی مانند باران را... ببوسد... یا نمی دانی؟

نبودی تا ببینی باد، مرا هر روز می بویید

من او را سخت می راندم... تو من را سخت می رانی...

کمی احساس هم بد نیست... بیا یک بار مردی کن!

دل ِاین شیشه را نشکن، در این اوضاع طوفانی

بیا بانو... تو باران باش... و بر من یخ بزن تا صبح

خدا هم می وزد برما، کمی باد ِزمستانی

امید بیگدلی

شنبه 18 بهمن 1398برچسب:عشق,

  توسط آزاده طوریان  | 1 نظر
 

دلواپسی ...

دلواپسی ام نیست، چه باشی چه نباشی

احساس تو کافی ست، چه متن و چه حواشی

از خویش گذشتم، بِبَرم خاک کن - اما

شعرم چه؟ نه! بی ذوق مبادا شده باشی

می خواستم از تو بنویسم که مدادم

خندید: چه مانده است مرا تا بتراشی

مجموعه ی آماده ی نشرم - خبرِ بَد

یک خالی پُر، خط به خط اش روح خراشی

شصت و سه غزل له شده در زلزله ی من

شصت و سه نفس، شصت و سه حس متلاشی

نفرین نه، سوال است: چگونه دلت آمد -

بارانم! اسیدانه به من زخم بپاشی؟

محمدعلی بهمنی

شنبه 18 بهمن 1398برچسب:عشق,

  توسط آزاده طوریان  | نظر دهید
 

 



این جااحساس سخن می گوید... این جا هیچ کس پا روی دل کسی نمی گذارد.. بر آستانه همه بی وفایی ها علامت عبور ممنوع گذاشته اند.. همه راه ها به ایمنی ختم می شود.. حق تقدم همیشه با کسی است که بارش محبت است.. اینجا چراغ آرامش همیشه سبز.. و دل شکستن همیشه پشت چراغ قرمز خواهد ماند.. این جا برای دوست داشتن جریمه ات نمی کنند.. در همه جای محوطه صمیمیت می توانی پارک کنی.. نگهبانی برای موزه ی دلگرمی نگذاشته اند.. همدلی بزرگترین میدان است.. دوستی شیک ترین خیابان و خنده قانون تردد.. این جا جنس ساختمانها از صداقت است.. این جا پر است از کوچه های پاکی.. اسم همه پارک ها شادی ست.. این جا باد در تمامی کوچه و پس کوچه ها موسیقی عشق می نوازد.. این جا ارزش دل را تنها با دل می سنجند.. این جا قانون شکستن ؛ محال است... این جا شهر دوستی ست (شهر عشق و پاکی).. دوستان به شهر احساس من.. خوش آمدید...
turyanazadeh@gmail.com


 

عاشقانه
چند قدم مانده به عشق...
روسپی دست طبیعت شده ام...
پیروزی عشق نصیب تو باد
از تو نوشتن عادت نیست
مجسمه ی تمام قد امید باش برای دیگران
وقتی حرفی برای گفتن نمی ماند...
قدم بگذار در این راه . . .
قدر باران را بدان . . .
من با تمام زنانگی ام اینجا ایستاده ام . . .
دنیای من پر است از سکانس های رویایی. . .
شعروغزل
مرگ قو ...
دلواپسی
کمی احساس هم بد نیست...
حال مرا نپرس که هنجارها مرا...

 

 من با تمام زنانگی ام اینجا ایستاده ام . . .
 قدر باران را بدان . . .
 قدم بگذار در این راه . . .
 حال مرا نپرس که هنجارها مرا...
 مجسمه ی تمام قد امید باش برای دیگران...
 وقتی حرفی برای گفتن نمی ماند...
 از تو نوشتن عادت نیست...
 پیروزی عشق نصیب تو باد
 کمی احساس هم بد نیست...
 دلواپسی ...
 مرگ قو ...
 چند قدم مانده به عشق...
 روسپی دست طبیعت شده ام...

 

هفته سوم بهمن 1393

 

آزاده طوریان

 


تبادل لینک هوشمند

برای تبادل لینک ابتدا ما را با عنوان دل نویس های من و آدرس dalileboodan.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.





خرید پوشاک زنانه ترک
درد دل بآ دل
ترجمه متن های شما با قیمت توافقی
غزلخانه
ناب ترین غزل
یک دوست
Mona Liza
ردیاب ارزان ماشین
جلو پنجره جک جی 5

 

حمل ارسال خرید ماینر از چین
حمل و نقل هوایی چین
قلاده اموزشی شوک دار
یکانسر
مستر قلیون
آی کیو مگ

 

RSS 2.0

نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 1
بازدید دیروز : 0
بازدید هفته : 1
بازدید ماه : 1
بازدید کل : 4929
تعداد مطالب : 13
تعداد نظرات : 5
تعداد آنلاین : 1

Alternative content


MeLoDiC